برگشتی ،ولی چقدر دیر اینقدر که ذره های وجودمو شکسته بودی و شکسته هاش با اشکهام نمایان شد.برگشتی ولی یه آدم دیگه با اخلاق و روحیات عجیب که من نمیشناختم .من اونی رو میخوام که 25 روز پیش بود همونی که ناراحت بود از فاصـله یک هفته ای که بینـمون افتاده ناراحت بود از جداشـدنمون نه اینکه با ترک کردن من تازه به آرامـش برسه .نمـیدونم میتونی آدمی باشی که میخواستم یا نه؟نمیدونم کدوم نوع از تورو واسه همیشه میبینم و لمس میکنم؟کاش نرفته بودیو عوض نمیشدی .انقدر بهت عادت کردم که فکر میکنم اگه نباشی مردم اون وقتهایی هم که نبودی مردم ولی صدایی از تو نبود که امیدوارم کنه فقط مرور خاطرات منو دوباره بهت نزدیکتر میکرد.کاش برنگشته بودی بعد از 6 سال .من داشتم زندگیمو میکردم راحت و آروم بدون هیچ تعهد فکری ای.بدون هیچ دغدغه ای پس چرا اینجوری شد ؟چرا زندگیم انقدر ناراحت کننده است؟میبخشمت از همین امروز و دقیقاً همین امروز هم قول میدم که دیگه آخرین بار بود برای بخشش چون توان ندارم ناز بکشم خسته ام از دنیا..
۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
