۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

یادمان باشد 88/12/08

یادمان باشد که انسان نیست یعنی همون آدم نیست.یادمان باشد که لحظه ای از عمررفته فقط برداشتها و تصورات غلط بود نه عشق.یادمان باشد اگر گفت که تفاوت دارد فقط توهم بود نه هیچ.یادمان باشد اگر اعتمادی بود دنیا به این سختی نبود.پس یادمان باشد هیچ مردی قابل اعتماد نیست .یادمان باشد هیچ عشقی ماندگار نیست .هیچ لذتی بادوام نیست.پس دوباره زندگی کن دوباره تجربه کن اگرچه این تجربه گوشه ای از دامنت را سیاه کرد.ولی این آلوده شدن و رستن بهتر از ادامه بازیه کثیفو هفته گی تو بود.چه ساده نفرت جای عشقو میگیره و چه سخت هستی تبدیل به نیستی میشه پس باز هم دوباره زندگی کن سونیا دوباره دوباره و دوباره.تا آنکس که قلبش با تو تپیده روزی پیدا بشه همونی که میگن جفت توست که حتماً هست ولی خودت نمیدونی فقط خدا میدونه که الان کجاست و داره چیکار میکنه و چرا هنوز نیومده توی زندگیم.
  
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
   

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

تازگی

برگشتی ،ولی چقدر دیر اینقدر که ذره های وجودمو شکسته بودی و شکسته هاش با اشکهام نمایان شد.برگشتی ولی یه آدم دیگه با اخلاق و روحیات عجیب که من نمیشناختم .من اونی رو میخوام که 25 روز پیش بود همونی که ناراحت بود از فاصـله یک هفته ای که بینـمون افتاده ناراحت بود از جداشـدنمون نه اینکه با ترک کردن من تازه به آرامـش برسه .نمـیدونم میتونی آدمی باشی که میخواستم یا نه؟نمیدونم کدوم نوع از تورو واسه همیشه میبینم و لمس میکنم؟کاش نرفته بودیو عوض نمیشدی .انقدر بهت عادت کردم که فکر میکنم اگه نباشی مردم اون وقتهایی هم که نبودی مردم ولی صدایی از تو نبود که امیدوارم کنه فقط مرور خاطرات منو دوباره بهت نزدیکتر میکرد.کاش برنگشته بودی بعد از 6 سال .من داشتم زندگیمو میکردم راحت و آروم بدون هیچ تعهد فکری ای.بدون هیچ دغدغه ای پس چرا اینجوری شد ؟چرا زندگیم انقدر ناراحت کننده است؟میبخشمت از همین امروز و دقیقاً همین امروز هم قول میدم که دیگه آخرین بار بود برای بخشش چون توان ندارم ناز بکشم خسته ام از دنیا.. 

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

سین

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

بن بست

تا حالا شده احساس کنی توی مسیری قرار گرفتی که به بن بست ختم میشه و تو هیچ راهی نداری جز ادامه دادن راه پس لحظاتی که سپری میکنی برای پوچی و ناامیدیه نه شور و هیجان میدونم توی این روزهای تکراری خیلی دارم شکایت میکنم خودمم خسته شدم ولی واقعاً نمیتونم تنهایی رو تحمل کنم با اینکه خیلی ها هستند اطرافم ولی همیشه احساس تنهایی میکنم دارم روز شماری میکنم واسه رهایی از اینجا ،از اسیری ،از چشم گفتن های مکرر .خدایا چرا باید تا تا آخر عمر تبعیت کنیم؟نه از تو ،بدبختانه از بنده های تو خالیت؟دلم میخواد روزی برسه که به اونچه که میخواستم رسیده باشم میگن هر 30 سال آدم به آرزوهاش میرسه ولی خیلی دیره دیگه جونی برات نمونده که لذت ببری از موقعیتت.بهتره ادامه ندم خیلی شاکی ام.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

قلبهای سیاه

این روزها قلبهای سفید کم پیدا میشه .قلبهای ژله ای ،قلبهای ارغوانی دلم میخواد نه قلبی که همش تاریکی و سیاهی داره دیگه تحمل ندارم.نمیدونم چرا انقدر غر میزنم ولی واقعاً از سنگینی هوا داره حالم به هم میخوره مخصوصاً وقتی احساس کنی اونی که خیلی دوستش داری و میخوای یه عمر پیشش به آرامش برسی هم دیگه ضربان قلبش مثله تو نمیزنه دنیا خیلی دل گیر میشه واست.دیگه نمیترسی اگه ناراحت بشه یا اگه نهایتاً از دستش بدی .بعد با خودت فکر میکنی خب که چی ؟بالاخره جفتت پیدا میشه هرکی لیاقت زندگی کردن داشت میـمونه هرکی هم نداشت میتونه محو بشه از زندگیت .لحظه ها قطره قطره دارن تموم میشن از سرنوشته نوشته شده ات پس بمان و ببین که عاقبت کار کیست؟
لحظه هایی که با تو گذروندم لحظه های خوب زندگیمه نمیخوام با بدی هایی که کردی خاکیشون کنم دوست دارم فقط بهشون فکر کنمو لذت ببرم به عریضه هایی که نوشتی و به عشق نامه هایی که نوشتی........دوست داشتم فقط یه بار دیگه یه نفسه دیگه ببینمت تا از یادم نری    

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

پادگان خصوصی

همش ظلم ،خفقان،سکوت ،فشار روی نفس کشیدن(خرخره) و خفه شدن .......................خدایا این روزهای سکوت ولی پر از صدا کی تموم میشه کی به آرامش میرسم احساس میکنم یکی روی گلومو گرفته و فشار میده نمیتونم نفس بکشم انقدر تلاش میکنم تا زنده بمونم ولی انرژیم داره تموم میشه.(از خوردن تنقلات و از نشستن و صحبت کردن پیش همکاراتون پرهیز کنید جیزه فقط هرکی خوش هیکلو خوش پوستو خوش برخورده با من ،باید هر جور که دلش میخواد بچرخه البته من در حین این روزها لذت هم میبرم چون اگه تنقلات نخوری عزیزم انرژی واسه عشوه های پوچت نداری حالا برو تایلند ببینم یاد میگیری مثله اونایی باشی که توی ویترینه کذایی خودشونو به حراج میزارن ؟)راستی این ویترینا هیچ وقت حراج میخورره؟ انقدر حالم بده که میخوام خاموش باشم همین.

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

حصار فلزی

ساعت 5.55 شد باید بلند شی بری.اه.خسته شدم.هر روز رفتن  تا کی ؟هر روز دیدن تا کی ؟بابا مردم از بس آدمهای تکراری آدمهای بی احساسو سردو دیدم و تحمل کردم دلم میخواد برم یه جا هیچ کسیو نشناسم هیچ کسیو نبینم دلم میخواد برم یه جا آسمونش قرمز باشه نه خاکستری آدمهاش نارنجی باشه نه مشکی میخوام برم یه جا هرکیو دوست دارم ببینم نه اینکه آدمهایی رو ببینم که مجبور باشم تحملشون کنم با نفرت دلم میخواد برم یه جا که قانون نداشته باشه حصار نداشته باشه (می خوام برم یه جا فقط تو باشیو من)از بوی گند حالم داره به هم میخوره بوی آشغال شهرو گرفته بوی دورنگی بوی تعفن احساس میکنم اعتراض داره خفه ام میکنه بوی پلیدی.بیا بریم از اینجا یه جا که فقط تورو ببینم