۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

89/01/26 مامانی عزیزم

مامانی عزیزم چه زود ترکمون کردی و چه زود دلم برات تنگ شد انقدر ازت دورم که احساس میکنم دارم دق میکنم  حالا تازه میفهمم که چقدر دوستت داشتم و حالا نیستی تا ببینی گریه های هر شبمو و دلتنگی های مداوم ولی مطمئن باش بوی پاکت همیشه توی شامم میپیچه و صورت قشنگت توی خاطرم میمونه خیلی خیلی خیلی دوست دارم عزیزترین مادر دنیا .بهت قول می دم تا بهترین دختر دنیا باشم و کلی خوشحالت کنم.

فقط می توانم به یاد آورم تمام روزها،نه تمام ثانیه هایی را که بر بالین بیمارم آنقدر نغمه عشق سر دادی تا سیاهی ، تک تک از یاخته های بدنم پر کشیدند و نور وجود تو جای گزینشان شد ، و چه شیرین بود آغوش گرمت و رطوبت اشکهایت...تنها به خاطر تو ماندم و هستم......



۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

بوی عیدی

عید اومد و رفت ،دوباره زندگی کردن شروع شد شروعی که حداقل برای من یه تغییر بزرگ محسوب میشه روزهای اول سال رو با کلی خنده و شادی شروع کردم با آدم هایی که از وجودشون لذت میبرم باهاشون شادم و تمام غصه های دنیا یادم میره 1 هفته شمال بودنو تجربه نکرده بودم چون همیشه بعد از 2 روز خسته میشدم و در انتظار آشیانه خودم بودم ولی سال 89 شروع عالی بود و نیرویی برای ادامه و رسیدن به انتهای آن.از همتون ممنونم که بهترین لحظات زندگیمو ماندگار کردید.
خیلی کارها میخوام امسال انجام بدم که امیدوارم زمان بهم اجازه انجامشو بده خیلی خوشحالم که میتونم تغییر ایجاد کنم چون میدونم خیلی ها حتی نمیتونن فکر تغییر رو کنند چه برسه که تغییر کنند -به خدا غنچه شادی بودم دست تقدیر آمدو از ریشه جدایم کرد.

 

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

سوری

زرد و قرمز و گرما-سرخی گونه ،صدای هایی که یهو سوت میکشن توی گوش، عجب روز قشنگی البـته اگه زره پوش های سیاه خاطرمونو ناراحت نکنه - لحظه ای یاد شهدای سبزمون میکنیم و شایدم یه قطره اشکی صورتمونو تر کنه ولی خیلی از اشکها و لبخندها که وقتی دلیلشو پیدا میکنیم , و میبینیم چقدر ساده از بین رفتند یه ذره قلبمون درد میگیره از کتک خوردنها و نهایتاً دفن شدنها.روزگار غریبی است .دلم میخواد سال زودتر تموم بشه سالی که همش غم بود و غصه ، سالی که ظلم بود و دورنگی ،سال خون سال ندای آزادی برای میهن عزیزمان ایران.سالی که فکر میکردم پاک ترین مرد دنیا رو پیدا کردم و در کنارش خواهم موند مردی که بعد از 7 سال کنارم برگشته بود و با تمام وجود لمسش کردم ولی چه کوتاه احساس خوشبختی ام تمام شد و چه زود و بی دلیل ترکم کرد.باید قبول کرد که دنیا لحظه ای آمدن و رفتن است.پس دل نبند به هر مرد نمایی............
دلم میخواد سال 89 خیلی تغییر کنم دوست دارم کمتر گذشت کنم و کمتر آدم خوبی باشم .خوب بودن برای آدمهای خوب ارزش داره نه .....امیدوارم امسال به سان سال پیش قشنگترین روزهای نوروز رو با دوستهای عزیزم کنار جنگلهای سبز و زیبای شمال سپری کنم و باز احساس کنیم یه تیکه از دنیا فقط ماله ماست.باز احساس کنیم میشه با درآغوش گرفتن همدیگه به ترس غلبه کردو بی دغدغه ترین سال رو آغاز کرد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

فصل تازه

امسال نه بوي بارون مياد، نه بوي سبزه، نه بوی عیدی، نه بوي کاغذ رنگی، حتي بوی تند ماهی دودی هم توي خيابون‌ها نيست!!!
نمي‌دونم چرا اين حس و حال رو دارم!؟
شلوغی ،همهمه ،آدمای نو ،لباسای نو ،حدس یه عیدی زیاد ،نقشه برای خرج کردن عیدی ،بوی چهارشنبه سوری بوی آتیش خاموش شده و خیلی لحظاتی که دارم بهشون نزدیک میشم ولی نمیدونم بالاخره عید امسال چطور میشه و کجا هستم .
کاش مثله پارسال بهمون خوش بگذره و بی دغدغه ترین روزهارو سپری کنیم تاپ سواریو بازی ....خدایا خیلی دوستت دارم منو به خودت برسون.

کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس
کفش من غصه نخور خدا همیشه اون بالاس

کفش من خاکی شدی خوب میدونم ، مثل دلم
خسته و داغونو پارس ، آخه از کدوم بگم؟

عمریه همنفسه هر چی سواره بی کسه
خودشو گول میزنه که شاید اون روز برسه

روزی که دنیا فقط پر از خوبی باشه و بس
روزی که کنده بشن از تو دلامون خارو خس

آره سراب نیست دلکم ، وجود داره چنین روزی
ولی تا رسیدنش باید همینجور بسوزی

کفش من ، هیچکسی ارزش تو رو نفهمیده
آخه هیچکس پاهاش از سنگریزه ها نرنجیده

کفش من باهام بمون حالا که اینجا بی کسم
لا اقل بمون باهام تا آخر این نفسم

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

یادمان باشد 88/12/08

یادمان باشد که انسان نیست یعنی همون آدم نیست.یادمان باشد که لحظه ای از عمررفته فقط برداشتها و تصورات غلط بود نه عشق.یادمان باشد اگر گفت که تفاوت دارد فقط توهم بود نه هیچ.یادمان باشد اگر اعتمادی بود دنیا به این سختی نبود.پس یادمان باشد هیچ مردی قابل اعتماد نیست .یادمان باشد هیچ عشقی ماندگار نیست .هیچ لذتی بادوام نیست.پس دوباره زندگی کن دوباره تجربه کن اگرچه این تجربه گوشه ای از دامنت را سیاه کرد.ولی این آلوده شدن و رستن بهتر از ادامه بازیه کثیفو هفته گی تو بود.چه ساده نفرت جای عشقو میگیره و چه سخت هستی تبدیل به نیستی میشه پس باز هم دوباره زندگی کن سونیا دوباره دوباره و دوباره.تا آنکس که قلبش با تو تپیده روزی پیدا بشه همونی که میگن جفت توست که حتماً هست ولی خودت نمیدونی فقط خدا میدونه که الان کجاست و داره چیکار میکنه و چرا هنوز نیومده توی زندگیم.
  
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
   

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

تازگی

برگشتی ،ولی چقدر دیر اینقدر که ذره های وجودمو شکسته بودی و شکسته هاش با اشکهام نمایان شد.برگشتی ولی یه آدم دیگه با اخلاق و روحیات عجیب که من نمیشناختم .من اونی رو میخوام که 25 روز پیش بود همونی که ناراحت بود از فاصـله یک هفته ای که بینـمون افتاده ناراحت بود از جداشـدنمون نه اینکه با ترک کردن من تازه به آرامـش برسه .نمـیدونم میتونی آدمی باشی که میخواستم یا نه؟نمیدونم کدوم نوع از تورو واسه همیشه میبینم و لمس میکنم؟کاش نرفته بودیو عوض نمیشدی .انقدر بهت عادت کردم که فکر میکنم اگه نباشی مردم اون وقتهایی هم که نبودی مردم ولی صدایی از تو نبود که امیدوارم کنه فقط مرور خاطرات منو دوباره بهت نزدیکتر میکرد.کاش برنگشته بودی بعد از 6 سال .من داشتم زندگیمو میکردم راحت و آروم بدون هیچ تعهد فکری ای.بدون هیچ دغدغه ای پس چرا اینجوری شد ؟چرا زندگیم انقدر ناراحت کننده است؟میبخشمت از همین امروز و دقیقاً همین امروز هم قول میدم که دیگه آخرین بار بود برای بخشش چون توان ندارم ناز بکشم خسته ام از دنیا.. 

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

سین

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را