۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

89/01/26 مامانی عزیزم

مامانی عزیزم چه زود ترکمون کردی و چه زود دلم برات تنگ شد انقدر ازت دورم که احساس میکنم دارم دق میکنم  حالا تازه میفهمم که چقدر دوستت داشتم و حالا نیستی تا ببینی گریه های هر شبمو و دلتنگی های مداوم ولی مطمئن باش بوی پاکت همیشه توی شامم میپیچه و صورت قشنگت توی خاطرم میمونه خیلی خیلی خیلی دوست دارم عزیزترین مادر دنیا .بهت قول می دم تا بهترین دختر دنیا باشم و کلی خوشحالت کنم.

فقط می توانم به یاد آورم تمام روزها،نه تمام ثانیه هایی را که بر بالین بیمارم آنقدر نغمه عشق سر دادی تا سیاهی ، تک تک از یاخته های بدنم پر کشیدند و نور وجود تو جای گزینشان شد ، و چه شیرین بود آغوش گرمت و رطوبت اشکهایت...تنها به خاطر تو ماندم و هستم......



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر