۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

قلبهای سیاه

این روزها قلبهای سفید کم پیدا میشه .قلبهای ژله ای ،قلبهای ارغوانی دلم میخواد نه قلبی که همش تاریکی و سیاهی داره دیگه تحمل ندارم.نمیدونم چرا انقدر غر میزنم ولی واقعاً از سنگینی هوا داره حالم به هم میخوره مخصوصاً وقتی احساس کنی اونی که خیلی دوستش داری و میخوای یه عمر پیشش به آرامش برسی هم دیگه ضربان قلبش مثله تو نمیزنه دنیا خیلی دل گیر میشه واست.دیگه نمیترسی اگه ناراحت بشه یا اگه نهایتاً از دستش بدی .بعد با خودت فکر میکنی خب که چی ؟بالاخره جفتت پیدا میشه هرکی لیاقت زندگی کردن داشت میـمونه هرکی هم نداشت میتونه محو بشه از زندگیت .لحظه ها قطره قطره دارن تموم میشن از سرنوشته نوشته شده ات پس بمان و ببین که عاقبت کار کیست؟
لحظه هایی که با تو گذروندم لحظه های خوب زندگیمه نمیخوام با بدی هایی که کردی خاکیشون کنم دوست دارم فقط بهشون فکر کنمو لذت ببرم به عریضه هایی که نوشتی و به عشق نامه هایی که نوشتی........دوست داشتم فقط یه بار دیگه یه نفسه دیگه ببینمت تا از یادم نری    

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر