۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

بن بست

تا حالا شده احساس کنی توی مسیری قرار گرفتی که به بن بست ختم میشه و تو هیچ راهی نداری جز ادامه دادن راه پس لحظاتی که سپری میکنی برای پوچی و ناامیدیه نه شور و هیجان میدونم توی این روزهای تکراری خیلی دارم شکایت میکنم خودمم خسته شدم ولی واقعاً نمیتونم تنهایی رو تحمل کنم با اینکه خیلی ها هستند اطرافم ولی همیشه احساس تنهایی میکنم دارم روز شماری میکنم واسه رهایی از اینجا ،از اسیری ،از چشم گفتن های مکرر .خدایا چرا باید تا تا آخر عمر تبعیت کنیم؟نه از تو ،بدبختانه از بنده های تو خالیت؟دلم میخواد روزی برسه که به اونچه که میخواستم رسیده باشم میگن هر 30 سال آدم به آرزوهاش میرسه ولی خیلی دیره دیگه جونی برات نمونده که لذت ببری از موقعیتت.بهتره ادامه ندم خیلی شاکی ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر